به گزارش شهرآرانیوز؛ حوالی ساعت۲۲، زوج جوان از مهمانی به خانه برگشتند. آنها پس از ورود متوجه جای خالی پسرشان در خانه شدند. زن جوان به اتاقش که رفت، متوجه بههمریختن وسایل کمد لباسش شد؛ همان کمدی که در آن کیف حاوی چندمیلیون تومان پول نقد را پنهان کرده بود. زن کیف را باز کرد و دید هیچ پولی در آن نیست. او بدون اینکه حرفی به شوهرش بزند، منتظر ماند تا پسر نوجوانش به خانه بازگردد. یک ساعت بعد، سرانجام پس از بازگشت پسر به خانه، زن جوان به اتاق پسر رفت و ماجرای دزدیدهشدن پولها را با او در میان گذاشت.
زن جوان انتظار داشت پسرش درباره پولها تعجب کند یا ابراز بیاطلاعی کند، اما برخلاف دفعات قبل که پسرش از والدینش پول دزدیده بود، او نهتنها منکر نشد، بلکه در کمال وقاحت گفت که برای خرید موتورسیکلت پول لازم داشته و آن را برداشته است. مادر که نمیخواست نیمهشب دعوای دیگری در خانه راه بیندازد، باز هم چیزی به شوهرش نگفت. صبح زن جوان به محل کارش در یکی از آموزشگاههای خصوصی رفت و ماجرا را برای یکی از همکارانش تعریف کرد. همکار این زن به او توصیه کرد ماجرا را جدی بگیرد و تا پیش از اینکه پسرش به اتهام دزدی دستگیر نشده است، کاری بکند یا او را به مشاوره ببرد. زن میدانست پسرش به حرف مشاور گوش نمیکند، اما همکارش به او پیشنهاد کرد از دایره مددکاری و مشاوره پلیس کمک بگیرد. با این پیشنهاد، زن جوان پس از پایان کارش به کلانتری سجاد رفت و با تشریح بخشی از اختلافاتی که با پسرش داشته است، از مأموران کمک خواست. دغدغه این زن جوان برای کمک به پسرش، سبب شد سرهنگ ابراهیم خواجه پور، رئیس کلانتری سجاد، با صدور دستوراتی تخصصی از رئیس دایره مددکاری و مشاوره این مرکز پلیس بخواهد که به این زن کمک کند.
زن جوان که پیش از این برای حضور در کلانتری سجاد تردید داشت، پس از ورود به دایره مددکاری و مشاوره کلانتری، امیدوار به تغییر شد. او مقابل سروان وحیدی، رئیس دایره مددکاری و مشاوره کلانتری، گفت: من کارمند یک مرکز آموزشی خصوصی هستم و شوهرم شغل آزاد دارد. نتیجه ازدواج ما پسری شانزدهساله است که خار چشم من و پدرش شده است. با اینکه من و شوهرم هردو تحصیلات تکمیلی داریم، پسرم بهواسطه دوستان نابابی که پیدا کرده، از پایه دهم ترک تحصیل کرده است. او بارها از من و پدرش پول دزدیده و با ما درگیر شده است. قبلا که ما با او دعوا میکردیم، ساکت میماند یا آرام جواب میداد، اما از یکسال پیش، اگر من یا پدرش چیزی به او بگوییم، این پسرم است که سر ما داد میزند و دعوا راه میاندازد. هرچه تلاش کردیم تا تحصیلش را ادامه دهد، سودی نداشت.
زن ادامه داد: پسرم میگوید باید برایش موتورسیکلت بخریم. او بارها حتی من را تهدید کرده است که اگر برایش موتور نخریم، ما را رها میکند و میرود. بارها شده که از کیف من و پدرش پول برداشته است. آخرینبار که به او گفتم چرا پول برداشتی، دعوا راه انداخت و با پررویی گفت که پول را برمیگرداند. پس از ثبت اظهارات این زن، او پرسید که باید چه کند. وقتی به او گفته شد که دفعه بعد با محمدجواد (پسرش) به کلانتری بیاید، زن گفت که او نمیآید و امکان آوردنش نیست. اما روز بعد زن همراه پسرش وارد کلانتری سجاد شد. مادر به محض ورود به دایره مددکاری و مشاوره گفت: «وقتی موضوع را به پسرم گفتم، در کمال تعجب استقبال کرد، چون میخواست کلانتری را ببیند.» پسر جوان در این جلسه حتی سی ثانیه ساکن نماند و مدام از این صندلی به آن صندلی میپرید.
جابهجایی این پسر جوان در بین صندلیها، حتی پس از شروع جلسه نیز ادامه داشت. او درحالیکه بین صندلیها جابهجا میشد، در حضور مادرش گفت: راستش را بخواهید، والدین من بیعرضه هستند. آنها حتی نمیتوانند تنهافرزندشان را تأمین مالی کنند. من فقط از آنها یک موتورسیکلت خواستم، اما همان را هم نتوانستند بخرند. همه دوستان من موتورسیکلت دارند. حتی برخی چندبار موتور خود را فروختهاند و موتور بهتری خریدهاند، اما من مدام حسرت آنها را میخورم.
محمدجواد بدون ملاحظه ادامه داد: اشکالی ندارد، الان خودم از طریق ارز دیجیتال درآمد دارم.
مادر حرف او را قطع کرد و گفت: چندینبار او از من و پدرش پول گرفته است و مبالغ هنگفتی را در همین ارز دیجیتال که میگوید، از بین برده است.
حرف مادر به مذاق پسرش خوش نیامد. او در رد اظهارات مادرش گفت: الان فصل خرید است. به همین دلیل تا توانستم ارز خریدم. وقتی رشد کند، حتما میتوانم پول موردنیاز یک خودرو را از ارز دیجیتال دربیاورم.
بیملاحظگی پسر در حضور مادرش، سبب شد که از مادر خواسته شود دقایقی بیرون از اتاق منتظر بماند. پس از رفتن این زن، جلسه به شکل دیگری ادامه پیدا کرد. محمدجواد به محض رفتن مادرش، با لحنی نامناسب گفت: خوب کاری کردید که مادرم را بیرون کردید. باور کنید من هم نمیتوانم آنها را تحمل کنم. الان بهزور با آنها زندگی میکنم. اگر بازار برگردد، بیشک یک خانه هم رهن میکنم و راحت زندگی میکنم.
گفتوگوی محمدجواد و رئیس دایره مددکاری و مشاوره یکساعت پشت درهای بسته ادامه داشت، درحالیکه پسر نوجوان دیگر جرئت بدگویی از خانوادهاش را نداشت و روی یک صندلی آرام گرفته بود. سروان وحیدی برای او سرنوشت نوجوانان و جوانانی را تعریف کرد که پیش از این مسیر او را طی کرده بودند. محمدجواد که با شنیدن داستان زندگی این پسران نوجوان، فقط گوش میکرد، یکباره گفت: یکی از دوستانم به من پیشنهاد داد برای خرید موتورسیکلت موبایلقاپی کنیم.
پسر نوجوان طی یک هفته دوبار دیگر همراه مادرش به کلانتری سجاد مراجعه کرد. در آخرین جلسه، مادر ابتدا بهتنهایی وارد اتاق شد. او در بدو ورود به این اتاق از تغییر شدید پسرش گفت: محمدجواد آنقدر تغییر کرده که باورش برای ما سخت است.
با اضافهشدن پسر به جمع آنها، این جلسه درباره بازگشت او به تحصیل صحبت کردند. محمدجواد قول داد که تحصیل را ادامه دهد و به مدرسه برگردد. در ازای این تغییرات، مادرش هم قول داد که برای او پس از اخذ دیپلم و دریافت گواهینامه، موتورسیکلت بخرد. پس از این جلسه، پسر نوجوان برای سال تحصیلی جدید در مدرسه ثبتنام کرد، اما قرار شد ماهی یک جلسه برای مشاوره به کلانتری سجاد برود.